X
تبلیغات
رایتل






















یک فنجان حرف تازه دم

یادداشت های بی وقت

مدت هاست که دیگر به آب نمی گوید آبَّه 

به غذا.....به به 

و به بیرون از خانه....دَدَ 

امشب آمد توی اشپزخانه.جلوی سینک ظرفشویی بودم.داشتم ظرف های نان گیسویی که با مشارکت 60 او- 40 من ، پخته بودیم را می شستم. آمد و مثل گربه ای که خودش را لوس می کند پاهایم را از پشت گرفت. بعد با آن صدایی که هر وقت مثلا می خواهد نی نی شود از خودش در می آورد گفت:" مامانی آبّه!" 

برگشتم نگاهش کردم. یکهو به چشمم آمد که چقدر بزرگ شده است.این صدا اصلا به قد و قواره اش نمی آمد! 

گفتم:" عزیزم، وقتی کوچولو بودی به آب می گفتی آبّه، به دوغ هم می گفتی دوغَّه! یادته؟" 

توی حال و هوای خودم بودم که چه زود و گذشت و هی روزگار! 

پابرهنه پرید وسط افکارم. 

گفت:" به دلستر چی می گفتم مامانی؟" 

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1391ساعت 12:42 ق.ظ توسط زهرا... نظرات (7)


Design By : Pichak