X
تبلیغات
رایتل






















یک فنجان حرف تازه دم

یادداشت های بی وقت

(این یادداشت مربوط به تیر 86 است که طی یک عملیات ناموفق ویرایشی پرید اینجا و الان با این امکانات مسخره بلاگ اسکای من نمی دانم چه کارش کنم که برگردد سرجایش.کمک کنید لطفا!) 

خیلی خسته بودم.دوشنبه های من همیشه گندترین روز هفته است برایم. علی الخصوص،بعد از سهمیه بندی بنزین،گند تر هم  شده.سر صبح که باید بروم دفتر مجله.با مترو.....مترویی که فقط توی روزنامه ها به تعداد و ظرفیتش اضافه شده است! مع الورود،به مدد بوی عرق مسافران محترم،لباسهایم بوی شنبلیله می گیرد....نه...ببخشید؛بوی دوشنبه لیله!بعد،زمان می گذرد و بوی دو شنبلیله یادم می رود...آنقدر که دارم بین دست و پای جمعیت له می شوم  و  دیگر تنها مسئله ای که می توانم راجع به آن فکر کنم،قانون بقای داروین است!...به ایستگاه امام خمینی می رسم  ولی هنوز دارم به داروین فکر می کنم و البته به یک چیز دیگر.به اینکه اگر ایستگاه امام خمینی اختراع نمی شد دیگر زهرا یی وجود نداشت تا به این خضعبلات داروین فکر کند! 

عباس آباد که از مترو پیاده می شوم دیگر شده ام یک ساندویچ تمام و کمال(هر ساندویچی که دلتان می خواهد را می توانید تصور کنید...البته به جز ساندویچ هات داگ!)

کلی پیاده روی می کنم تا به دفتر برسم.طبق معمول،آسانسور خراب است.هیکل کوفته ام را تا طبقه چهارم،خرکش می کنم و می چپم توی اتاقم که هیچ فرقی با سونای مرطوب ندارد!.......هنوز کلی از کارهایم مانده است که ساعت ۲ می شود.باید بروم دفتر  رشد.آنها تمام روزهای هفته را ول کرده اند و جلسات هفتگی را گذاشته اند روزهای دوشنبه،۲ الی ۴.شبیه ساعت مجلس ختم!

اتاق کنفرانس  رشد،حداقل یک حسن دارد.گرم نیست.یکی دو هفته ایست که جو فرهنگی رشد هم برایم کمی کسالت آور شده است. در تمام طول مسیر دفتر عباس آباد تا آنجا ،به این فکر می کنم که کی حوصله گوش دادن به خطابه های تندرو و شبه طالبانی فلان آقای همکار را دارد؟!!کاشکی کار به همینجا ختم می شد!جلسه هنوز تمام نشده که باید آنقدر به ساعتم نگاه کنم تا حضار محترم متوجه بشوند بنده ساعت ۴ و نیم،توی یک جهنم دره دیگر کلاس دارم.همیشه دیر می رسم آنجا.تازه  بدبختی های خودم کم است،در تمام طول مسیر باید برای نظام سنتی آموزش و پرورش کشور هم تاسف بخورم.

دیروز توی این فکر بودم که دیگر بهتر است خودم  جلسات شورای کتاب کودک را تعطیل کنم.واقعا خسته می شوم چون.کم می آورم.ساعت ۷ شب تمام می شود و تا برسم خانه دیگر هشت و نیم شده است.ولی شورا آنقدر برایم جذاب است که با تمام سختی هایش نمی توانم دل بکنم از آن.اگر شورا توی دستور کار دوشنبه هایم نبود حتما تا حالا هاراگیری کرده بودم.

شورای کتاب کودک،یک جای خیلی خاص است.پر از آدمهای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی و تا بی نهایت خیلی خاص.هر بار که می روم،یک چیز تازه ذهنم را قلقلک می دهد.

دیروز،آقای ربانی به اسرار گردانندگان کارگاه بلند شد تا در مورد تجربه اش که با الهام از جلسه ای که درباره سنگ بود،بود؛صحبت کند(باور کنید این بود دوم را نمی شد به قرینه لفظی حذف کرد!)

آقای ربانی را همیشه توی تمام جلسات می دیدم...اسمش را هم همیشه توی برگه حضور و غیاب.اما تمام اطلاعتم از او این بود:یک مرد ۴۰- ۵۰ ساله عینکی با موهای تنک جو گندمی که همیشه فقط  نظاره گر شور و هیجان جوانترهاست.به هیچ وجه در بحثها شرکت نمی کند و همیشه مرا بر این می دارد که از خودم بپرسم<این آقا چه کاره است؟با این روحیه منزوی،اینجا چه می کند؟دنبال چی می گردد یعنی؟>

بالاخره یا بالا الاغه(فرقی نمی کند)دیروز خودش بلند شد و به تمام سوالهایم جواب داد.باورم نمی شد...او معلم کلاس اول دبستان باشد! حساس،باریک بین و متفاوت با معلمهای بی حوصله و سنتی کلاس اول.آقای ربانی شروع کرد به صحبت کردن از تجربه ای که درمورد سنگ داشت .می گفت:<...بعد از آن جلسه،من ارزش زیادی برای سنگ قائل شدم.دیگر به هیچ کس نمی گویم دلسنگ.می گویم دل سرد.من خودم با همین چشمها در کوهستان دیده ام که چگونه زندگی در کنار سنگ،یکهو متولد می شود...وقتی که رعد وبرق می زند و کلاهک یک قارچ می شکفد...>

بی اختیار چشمم افتاد به آقای گودرزی.او نابینای مادرزاد است.با انگیزه ترین آدمی که تا به حال توی عمرم دیده ام.همینطور که به حرفهای آقای ربانی گوش می داد،چشمهایش را تنگ تر کرد...درست در همان لحظه که نگاه من رویش افتاد.فکری مثل صاعقه از ذهنم گذشت.شبیه همان رعد و برق هایی که آقای ربانی داشت صحبت می کرد ازشان.کلاهک یک سوال یکهو توی مغزم شکفت....آقای گودرزی چه حالی دارد الان؟او که تا به حال رعد و برق ندیده است..او که نمیداند قارچ و سنگ واقعا چه شکلی هستند.....

بچه ها دست زدند.فهمیدم حرفهای آقای ربانی تمام شده است.یک حس خوب داشتم.مطمئن شده بودم که یک چیز مشترک بین تمام مایی که توی آن اتاق نشسته ایم وجود دارد.یک چیز نامرئی اما قوی که فقط می توان اسمش را چیز گذاشت!همان چیزی که من را با دوشنبه های لعنتی ام،آقای گودرزی را با عصای سفیدش،ناهید را با وجود پسر ۵ - ۶ ساله اش،خانم عالمی پور را با وجود بعد مسافت منزلش تا آنجا، آقای ساکی را با شیطنتش،میلان را با مشغله کاری اش و دیگران را هم با  وجود تمام گرفتاری هایشان،هر دوشنبه راس ساعت چهار و نیم،اینجا جمع می کند.

توی راه برگشت،به خودم قول دادم که دیگر به دوشنبه هایم فحش ندهم!

نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 03:57 ب.ظ توسط زهرا... نظرات (5)


Design By : Pichak