X
تبلیغات
رایتل






















یک فنجان حرف تازه دم

یادداشت های بی وقت

  • حرف کهنه اول  

روزهای سختی بود 

برای من.... 

روزبه.... 

و حسین..... 

فشار روحی زیادی را تحمل می کردیم....هر سه نفرمان.ولی گذشت.مثل روزهای دیگر عمرمان که سخت یا آسان می گذرند و خاطره می شوند برایمان. 

بالاخره روزبه را از شیر گرفتیم.می گویم "گرفتیم" چون من و حسین با هم این کار را انجام دادیم....و به مدد تمام امامزاده ها و بزرگوارانی که نذرشان کرده بودم!والبته خداوند این بار هم شرمنده و سورپرایزمان کرد.فکرش را هم نمی کردم قندعسل این قدر منطقی با قضیه کنار بیاید...حقا که مدد پروردگار بود. 

حالا شب ها راحت تر می خوابم و فرصت می کنم خواب هایم را تا آخر ببینم.یک سال و ده ماه بود که خواب تکه پاره و نصفه نیمه می دیدم.... 

 فکرش را که می کنم می بینم مادر بودن سخت ترین شغل جهان است.شغلی تمام وقت،سنگین،بدون مرخصی و بازنشستگی!با حقوق و مزایای معنوی....بهشتی که وعده داده شده زیر پای مادران است! 

ولی خدا را شکر که من بی کار نماندم و بالاخره استخدام شدم! 

  • حرف کهنه دوم 

خبرش را که شنیدم دلم خیلی سوخت... 

برای آقای کاف! 

فکرش را می کردم که دیر یا زود زندگی اش تباه بشود....ولی نه اینگونه که شد.هم زنش را دودستی تقدیم آن مرتیکه کرد،هم دار و ندارش را. 

حالا حتما آنقدر توی دفتر،توی آن اتاق تاریک و دلمرده اش،سیگار می کشد تا هم خودش و هم بقیه بچه ها سرطان بگیرند... 

عجب سرنوشتی دارند آدم ها. 

  • حرف نیمه کهنه سوم 

باران نمی بارد دیگر. 

بعضی ها می گویند خدا قهر کرده است....ولی من فکر نمی کنم خداوند با کسی قهر کند.این مردمند که انگار سر آشتی ندارند. 

زمان های قدیم که هنوز ولی فقیه اختراع نشده بود،مردم می رفتند پیش علما و معتمدان مذهبی شان، دعای باران می خواندند،باران می آمد..... 

حالا چرا از دست همایونی این قبله عالم که امیرالمؤمنین،حسین زمان،وصی ولی عصر(عج) و جانشین به حق ایشان است _ و یک تنه این همه سِمت را یدک می کشد _ کاری بر نمی آید؟.....الله اعلم! 

حتا اگر آقای کاف هم دیگر سیگار نکشد،به زودی همه مان سرطان می گیریم و جان به جان آفرین تسلیم می کنیم..... 

نوشته شده در پنج‌شنبه 18 آذر‌ماه سال 1389ساعت 02:35 ق.ظ توسط زهرا... نظرات (4)


Design By : Pichak