X
تبلیغات
رایتل






















یک فنجان حرف تازه دم

یادداشت های بی وقت

همه اش را یادم نمی آید.....یعنی کامل یادم نمی آید. 

هر وقت به آن روز فکر می کنم تصاویری مثل سکانس های به هم مرتبط ولی از هم جدای یک فیلمنامه جلوی چشمم رژه می روند.تصاویری شفاف و واضح.انگار نه انگار که بیست سال از عمرشان گذشته است...آنقدر توی ذهنم جوانند که خیال می کنم همین چند ثانیه پیش متولد شده اند.... 

روپوش مدرسه مان طوسی بود و مقنعه مان آبی چانه دار.تازه مدرسه ما آنقدر مدرن بود که در آن روزهای بعد از جنگ،روزهای روپوش ها و مقنعه های مشکی و سرمه ای،این بدسلیقگی را به خرج بدهد و چنین ستی را برایمان در نظر بگیرد.کفش هایم را یادم نمی آید ولی مطمئنم که سفید نبود،آن روزها مدرنیته مدرسه ما و هیچ مدرسه دیگری در آن حد نبود که با کفش سفید کنار بیایند.شاید کتانی داشتم.مثل اکثر سالهای مدرسه.

می رفتم مدرسه نمونه مردمی.... بعد از انقلاب،چنین مدارسی فعالیت خود را تازه آغاز کرده بودند.دختر عموهایم که در همسایگی مان زندگی می کردند، می رفتند مدرسه دولتی.چند تا کوچه بالاتر از خانه مان بود.ولی من با سرویس می رفتم.مدرسه ام دور بود. بابا دوست داشت به مدرسه خوب برویم.هیچ وقت دیکته شب نگفت به من.یعنی نبود که بگوید ولی برایش مهم بود که دیکته بیست بگیرم.

آن موقع نمی فهمیدم پول سرویس،پول مدرسه،پول این اونیفورم بدرنگ چقدر برای بابا گران تمام می شود.بابایی که فقط یک کارمند بود و این چهار پنچ هزار تومن شهریه مدرسه و سرویس را تا آخر سال،قسطی به مدرسه می داد.هر ماه،خانم ناظم که قیافه اش جلوی چشمم است ولی فامیلی اش را یادم رفته،می آمد توی کلاس و برگه هایی را به اکثر بچه ها می داد که بدهند به پدرانشان،امضا کنند و تا آخر هفته بیاورند.به من هم می داد.نخوانده می گذاشتم توی کیفم ولی حالا نخوانده و ندیده می دانم تویش چی نوشته بود.....لابد"بسمه تعالی" و "ولی محترم" و "لطفا فیش بانکی را ضمیمه این برگه کنید" و این حرفها.  

روزی که می خواستم بروم کلاس اول،خیلی خوشحال بودم.آمادگی هم همان مدرسه می رفتم.با همان راننده سرویس.ترسی نداشتم ولی آنقدر تلویزیون از شب قبل گفته بود که از مدرسه نترسید و وقتی وارد مدرسه شدیم ناظم و مدیر آنقدر پشت آن بلندگوی لعنتی آیه یأس خواندند راجع به کلاس اولی ها و اینکه مدرسه خیلی جای خوبیست و نباید از آن ترسید، که سر کلاس،بغضم بیخودی ترکید.خانم معینی پرسید چرا گریه می کنی؟یادم نیست "عزیزم" هم گفت یا نه...ولی مهربان بود....شاید گفت...شاید هم دستی به سرم کشید. 

مانده بودم چه جوابی بدهم.نمی دانستم چرا گریه می کنم!واقعا هیچ علتی نداشت!فکر کردم و گفتم می ترسم از سرویس مدرسه جا بمانم! 

حالا زنگ اول بود تازه. 

گفت من می روم به راننده تان می گویم تا تو سوار نشدی راه نیفتد.اسمش را نپرسید.آقای پیرهادی بود.رفت بیرون کلاس و برگشت....من هم حرفش را باور کردم! گریه ام بند آمد. 

یادش به خیر!

 

نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 05:12 ب.ظ توسط زهرا... نظرات (22)


Design By : Pichak