X
تبلیغات
رایتل






















یک فنجان حرف تازه دم

یادداشت های بی وقت

همیشه از پشت صفحه جادویی دیده بودمش.از نزدیک که دیدمش،توی دلم گفتم:جان می دهد برای پست تازه ات!علی الخصوص برای اینکه مطلع این شعر سهراب را دستکاری کنی و بچسبانی تنگ پستت:

سپید بود

و از اهالی امروز!

کمی لاغرتر و خیلی روشن تر از آنچه بود که از تلویزیون دیده بودم.وارد ساختمان که شدیم،همه جا تاریک بود.تاریک و ساکت.ساکت و دلهره آور.انگار نه انگار که منتظر مهمان بودند.به طبقه دوم که رسیدیم،آقای میانسالی  درب آپارتمان را باز کرد و خیالمان راحت شد که اشتباهی نرفته ایم اما خوبتر که نگاهش کردیم دیدیم لباس راحتی به تن دارد پشتمان مور مور شد که نکند وقت قرار را فراموش کرده اند؟!وارد آپارتمان شدیم...چشم چشم را نمی دید.حس کردیم اشتباهی رفته ایم منزل بابا برقی! یک فضای ورودی داشت که ظلمات در آن بیداد می کرد....از تاریکی شکایت کردیم و آقای میانسال که گویا پیشکار خانه بود،درب ورودی رو به سالن را باز کرد.انگار دریچه ای رو به نور باز شد....خواستیم سوال کنیم با ید با کفش وارد شویم یا نه؟اما اینکار را نکردیم و به مثابه دوفروند انسان بی فرهنگ ِ با فرهنگ نما،سرمان را انداختیم پایین و با کفش،پریدیم توی اتاق.به سمت نور.

طولی نکشید که میزبان هم به جمعمان اضافه شد و تعارفمان کرد برای نشستن.مثل خیلی از اهالی هنر و موسیقی،اصلا به کفشهایمان نگاه نکرد و این می توانست برای من که کمی وسواس دارم،توجیه کودکانه ای باشد!

نشستیم دور میز ناهار خوری و محبوبه ضبط صوت را روشن کرد.خشایارهم شروع کردبه صحبت.ولی من......مدام دستم توی کیفم بود و داشتم خِرش خوروش می کردم....اصوات نابه هنجارم هنوز توی نوار کاست هست،فکر می کنم!داشتم دنبال عینک آفتابی می گشتم!چشمم اذیت می شد.درست نشسته بودم روبروی نور!

اواسط مصاحبه بود که آقای شجاعی هم به جمعمان پیوست.پسر برادر محمدرضا شریفی نیاست.از دیدنش خیلی خوشحال شدم...نه...بهتر است بگویم به وجد آمدم...چون او هم با کفش آمد توی اتاق و همچون مرهمی نشست بر زخم وجدانم!.او که گویا رفیق جکوزی و گلستان خشایار است(چون اینروزها دیگر کسی به گرمابه نمی رود،مجبور شدم از لفظ جکوزی که ملموس تر است استفاده نمایم!)

بعد از مصاحبه،اعتمادی نشست پشت پیانو و ییهویی از خودش آواز در کرد.صدایش هیجان انگیز است.من خودم به شخصه  از اجرای زنده لذت می برم....خواه صدای خشایار،خواه شماعی زاده!

اما در تمام طول مدتی که مشغول التذاذ از موسیقی زنده بودم،از آن طرف ،حضور یک مجسمه یوزپلنگ که تمام مدت زل زده بود به چشمهایم،رفته بود روی اعصابم.همه اش از خودم می پرسیدم مجسمه این حیوان وحشی با روحیه یک هنرمند چه تناسبی می تواند داشته باشد؟می خواستم این سوال را از خود اعتمادی هم بپرسم اما یادم رفت آخرش!

روی دیوار چند تا تابلوی قدیمی بود.نسخه هایی از نامه های قجری.پیشکارشان می گفت برای اجداد خشایار است.

مصاحبه بدی نبود ولی خیال نمی کنم زیاد هم جالب از آب در بیاید چون این روزها خشایار اعتمادی به دور از هر گونه حاشیه ای است....جنجالی در کار نیست و مخاطب،اینرا نمی پسندد.

آلبوم جدیدی خوانده:خدا تو رو ببخشه.برایم جالب بود.در روزگاری که ورد زبان چاوشی و گروههای رپ،فحش و نفرین و بد و بیراه است.خشایار اعتمادی در این ترانه می خواند:

خدا تو رو ببخشه      اگه دوستم نداشتی!

نفرین نمی کند....عاق نمی کند....فحش رکیک نمی دهد.....و.....اینا!

نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1386ساعت 06:52 ب.ظ توسط زهرا... نظرات (3)


Design By : Pichak