X
تبلیغات
رایتل






















یک فنجان حرف تازه دم

یادداشت های بی وقت

صلوات می فرستیم و آخرش: و عجّل فرجهم......اما از روی عادت

دعای فرج می خوانیم.....و دعای عهد.....اما به امید ثواب،بهشت و نه برای ظهور منجی.خیلی وقتها یادمان می رود که خدا عارف عاشق می خواهد،نه مشتری ِ بهشت!

هر جمعه غروب که می شود دلمان می گیرد،اما نه از درد فراق؛که از خیال آمدن شنبه.....شروع دوباره کار....هجوم زندگی....

چه جمعه ها که یک به یک،غروب شد نیامدی

چه اشکها به سینه ها رسوب شد،نیامدی

خلیل آتشین سخن،تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد،نیامدی

برای ما که خسته ایم و دلشسته ایم،نه

برای عده ای ولی چه خوب شد نیامدی!

توی پرانتز:چون این شعر خیلی تابلوست،من هم اصراری بر تاکید این مهم ندارم که بنده این شعر را نسروده ام!!

 

نوشته شده در شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1386ساعت 12:42 ب.ظ توسط زهرا... نظرات (3)


Design By : Pichak