X
تبلیغات
رایتل






















یک فنجان حرف تازه دم

یادداشت های بی وقت

اشکهایش را دیدم...........قندیل بسته در قهقه ی سرد خنده هایش......

و غرور ترک خورده اش را که همچون سیالی از لابه لای لرزش انگشتهای سردش،سر می رفت...

ناخوداگاه یاد بار دیگر شهری که دوست می داشتم ِ نادر ابراهیمی افتادم:هلیا؛ترس سوغات آشنایی هاست....ما از آنان که نمی شناسیمشان،هرگز نمی ترسیم.....

 

همیشه دلم می خواست هلیا را از نزدیک ببینم.امشب،کنار من نشسته بود......

 

                

 

 

نوشته شده در جمعه 19 مرداد‌ماه سال 1386ساعت 02:29 ق.ظ توسط زهرا... نظرات (6)


Design By : Pichak