X
تبلیغات
رایتل






















یک فنجان حرف تازه دم

یادداشت های بی وقت

مردی را می شناسم که در آسمانها سیر می کند....او همه چیز را از زاویه دید لوله تلسکوپش می بیند.حتی زمین را.حتی آدمها را.هر وقت که می بینمش از خودم می پرسم:یعنی صورت من را چه شکلی دارد می بیند الان؟ آیا به نظرش صورت من شبیه صورت فلکی خوشه پروین است؟یا  شبیه صورت فلکی دب اکبر؟!!

او یک تلسکوپ دارد این هوا!و یک سه پایه که یا پشت پنجره اتاقش است یا روی تراس خانه اش.و  بدیهیست که یک قلب دارد بزرگتر از آسمان.قلبی که آسمان و هزار و یک دغدغه زمینی تویش جا می شود،حتما بزرگتر از اسمان است،نه؟

هر بار که می بینمش،یاد انشاء های دبستانم می افتم که وقتی موضوعش<دوست دارید در آینده چه کاره شوید>بود،من همیشه دوست داشتم فضانورد یا نویسنده شوم.حالا ایندو چه ارتباطی به هم داشتند،نمی دانم!

دفعه اخری که دیدمش پرسیدم:تو وقتی بچه بودی دوست داشتی چه کاره شوی؟ گفت:راننده قطار!خنده ام گرفت....از خنده ریسه رفتم...او هم از خنده من خنده اش گرفت.بریده بریده گفتم:یا آرزوهای بچه گی مان آرزو نبوده،یا رسم دنیا این است که آدمها را در مختصاتی که حتی موازی آرزوهایشان هم نیست قرار  دهد؟

نشست روی سه پایه اش.عینکش را جابه جا کرد و گفت:ولی من که به آرزویم رسیده ام!من حالا هم راننده قطارم...البته قطار زندگی...و مثل اولیه ترین آدمها که از ایستگاه اول سوار این قطار شدند،به آسمان زل می زنم و آرزوهایم را در آن جستجو می کنم.آسمان شب اگرچه تاریک است اما آدمها روشنترین آرزوهایشان را در آن جستجو می کنند.....قطار می رود و من سعی می کنم آنرا در بهترین ایستگاهها متوقف کنم....تمام تلاشم را می کنم که از ایستگاههایی که بوی چرک و تعفن می دهد به سرعت رد شوم؛و بالاخره این قطار ما هم خودش یک جا به آخر خط می رسد.آنوقت است که حتی لازم نیست برایش ترانه بخوانم:<وایستا دنیا من می خوام پیاده شم>.خودش  می ایستد و مرا با سلام و صلوات پیاده میکند....

گفتم:اوی ی ی .......آقای لوکوموتیوران...یک کم یواشتر برو.خیال کردی دختری که روبرویت نشسته،همان سوفی ِ دنیای سوفی ست که اینقدر فلسفی حرف می زنی؟!

بعد،یک حرف غیر فلسفی زد.گفت این شبها را غنیمت بشمار.شبهای شهاب باران است.بارش شهابی بَرساووشی که از هفته آخر تیر شروع می شود و تا اوایل شهریور ادامه دارد.

گفتم:من آنقدرها هم که تو فکر می کنی به دردبخور نیستم!خیلی هنر کنم جای دب اکبر و اصغر را توی آسمان پیدا می کنم.آنهم نه توی آسمان تهران....آنهم نه وقتی که دوتا آدم که جای دب اکبر و اصغر را بلدند بغل دستم نشسته باشند!پارسال ۲۲ مرداد که اوج شهاب باران بود خواب ماندم....کلی دلم را صابون زده بوم برای دیدنش.آرزوهایم را به ترتیب قد توی ذهنم چیده بودم تا موقع دیدن شهابها سان بیبینم ازشان!آخر می گویند موقعی که یک شهاب از آسمان رد می شود،آرزوه بر آورده خواهد شد.

گفت:عیبی ندارد که....شهاب باران،بالاخره یک ساعتی تمام می شود.آدمی به درد نمی خورد که آرزوهایش تمام شده باشد.

وقتی ساکت شد با خودم گفتم:دختر،نیلوفر،تو چقدر ساده ای لوح!آن حرفی که چند دقیقه پیش خیال کردی غیر فلسفی است،چقدر فلسفی از اب درآمد!

شهاب بارانِ بَر ساووشی؟فلسفه؟....عجب!

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1386ساعت 01:27 ق.ظ توسط زهرا... نظرات (7)


Design By : Pichak