X
تبلیغات
رایتل






















یک فنجان حرف تازه دم

یادداشت های بی وقت

تیم ملی فوتبال ما باخت.

از دست یانگوم و دارو دسته اش هم کاری برنیامد.ای یانگوم نامرد!حیفِ اینهمه ایرانی که ساعتها با تو خندیدند و گریه کردند...حیفِ اینهمه ملت شهیدپرور که نشستند برای نابودی سپاه بانو چویی نذر و نیاز کردند...ما رو باش چی فکر می کردیم و چی شد!خیال کردیم کره ای ها هم مثل خودمان بچه باحالند...حالا که ما به یانگومشان اینهمه حال دادیم و عکسش را انداخته ایم روی جلد مجله هایمان،حالا که ما در حقشان نیکی کرده ایم و در دجله انداخته ایم،آنها هم در مالزی دهندمان باز! 

پنالتی آخرمان که گل نشد،مردک چنان محکم کوبید به پیشانی اش که شَتَرَق صدا کرد.خودم را کشیدم آن طرف تر...گفتم حالیش نیست که،آنقدر توی حس است  که هیچ بعید نیست یکی هم بخواباند زیر گوش من!

یاد حرف عباسی افتادم.از صبح نتیجه را می دانست...مثل همیشه....من می دونم،ما موفق نمی شیم!همیشه آیه ی یأس می خواند این بشر.ولی اینبار علاوه بر خطابه همیشگی اش<من می دونم،ما...>یک استدلال منطقی هم آورد.گفت:ما هم اگر جای بازیکنان تیم ملی بودیم،شاید همینجوری بازی می کردیم.مواظب پایمان بودیم که موقع شوت کردن آسیب نبیند و مواظب مدل مویمان که وقتی می دویم بهم نخورد!به ما هم اگر میلیون میلیون پول می دانند،تا تققی به توققی می خورد*برایمان اتول و خانه و اینجورچیزها می خریدند،دیگر یادمان می رفت عِرق ملی کیلیویی چند است...البته اینبار با اینکه عروس بلد نبود برقصد(و اصلا معلوم نبود چه جوری تا این مرحله بالا آمده) امیرخان  تقصیر را گردن قناصی زمین نینداخت و در جمع خبرنگاران گفت:ما همه اکبر لیلازادیم؛ چه می دانم،حاج رسول رستگاری منم و از این حرفها...

مردک حالش گرفته شده بود.حال من هم.....رعنا هم!ولی گرفتگی حال من هیچ ربطی به قلنبه شدن حس ناسیونالیستی ام نداشت!کاشکی توی صفحه نیازمندیهای همشهری یک آگهی هم بود برای رفع گرفتگی حال آدمها.

نه....چطور می شود حال آدم گرفته نشود وقتی به نجابت این آریایی ها فکر می کند؟وقتی می بیند آنها دلشان به چه چیزهایی خوش است و در این روزگار وانفسا از چه چیزهایی خوشحال می شوند....

مردک از تاکسی پیاده شد.تلو تلو می خورد.توی دلم گفتم:یعنی نسل دایناسورها هم همینجوری منقرض شد؟

-------------------------------------------

*چون امکان استفاده از تشدید در بلاگ اسکای نبود مجبور شدم دو تا ق بگذارم تا خیال نکنید تقی به توقی خورده و یک وقت خدای نکرده مزاحم اورژانس و ۱۱۰ و اینا نشوید !

 

نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1386ساعت 04:14 ب.ظ توسط زهرا... نظرات (1)


Design By : Pichak