X
تبلیغات
رایتل






















یک فنجان حرف تازه دم

یادداشت های بی وقت

دیروز فیلم روز سوم را دیدم.محمد حسین لطیفی،مثل همیشه از بازی پوریا پورسرخ بهره گرفته بود....و مثل سریال ماه رمضانش از باران کوثری نیز!

روز سوم ،مرا به روزهایی برد که تنها خاطره ای گنگ از انها در ذهنم به جای مانده.او صحنه هایی را نشانم داد که بارها در فیلمهای جنگی دیده بودمشان اما انگار صحنه های این فیلم ملموس تر بود برایم.صحنه هایی از ویرانی خرمشهر .شهری که ویرانه اش را از نزدیک دیده ام،اما چگونه ویران شدنش را نه.

امروز فقط می خواهم از حسی که با دیدن فیلم در وجودم جان گرفت بنویسم.

حسی که چندان هم پیچیده نیست اما مهم است:احساس تنفر از جنگ که یکی از بدترین اختراعات بشر است.

جنگ را بزرگان به راه می اندازند اما تاوانش را مردم باید بدهند.

در بعضی از سکانسهای روز سوم ،کارگردان کوشیده بود تا مثل همیشه، از یک زاویه به جنگ نگاه کند: غلو در ناجوانمردی عراقی ها.

اما در خیلی از سکانسها هم نوع نگاه کمی فرق می کرد.کارگردان،از زاویه دید یک انسان به جنگ نگاه می کرد نه یک ایرانی.جایی که پای عشق به میان می آمد.

اوریانا فالاچی کتابی دارد به نام <زندگی،جنگ و دیگر هیچ> به گمانم لطیفی هم روی پرده نقره ای،همین را نشان داد.او در پایان فیلم ثابت کرد که عشق هم در برابر جنگ،سوسک می شود!

شاید حرف خودم را نقض کردم.....ایراد از احساسم نیست،از کلماتیست که نمی توانند احساسم را به رشته تحریر درآورند.احساسی که چنین است:

(لعنت بر جنگ) به توان n !

 

نوشته شده در یکشنبه 10 تیر‌ماه سال 1386ساعت 03:19 ب.ظ توسط زهرا... نظرات (0)


Design By : Pichak