X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل






















یک فنجان حرف تازه دم

یادداشت های بی وقت

گفت " اگر حمام گرم است بد نیست یک دوش بگیریم"

نمی دانم چقدر از یازدهِ شب گذشته بود. پدرم درنگ نکرد.پدرم دامادش بود.

تندی صندلی ناهارخوری توی آشپزخانه را آوردیم، پلاستیک کشیدیم رویش و فرستادیم شان توی حمام.

دوباره چند دقیقه ی دیگر از آن چند دقیقه ای که از یازدهِ شب گذشته بود، گذشت. دست بابا از لا به لای بخار حمام بیرون آمد . سشوار می خواست تا آقاجون را همان جا خشک و گرم کند.

مثل یک تکه نور بیرون آمد از حمام . پسرش کمک کرد تا آن اندام نحیف و استخوانی را بدون اینکه هیچ گوشت اضافی داشته باشد، با لباس های برادرم بپوشانند.

برایش خیلی گشاد بود ولی شکایت نکرد.

پوشید.

کلاهش را گذاشت سرش و خودش را به دستگاه اکسیژن رساند.

ماسک را گذاشت و خوابید.

صبح که بلند شدم فقط چند دقیقه بود که دوباره خوابیده بود.ولی این بار دیگر بلند شدنی در کار نبود.....روی آن هیکل نحیف و استخوانی پارچه سفید انداخته بودند و عبایش را.....بدنش هنوز گرم بود و خشک.....

خانه پر شد از آدم های سیاه پو ش.مرسدس بهشت زهرا را خبر کردند ، آمد دنبالش. داشتم خفه می شدم از غصه....گریه بغضم را نمی برید....داشتم خفه می شدم.

پناه بردم به اتاق.

سشوار هنوز گوشه اتاق بود.

گفتم آقاجون، عزیرم، نمی دونستی امشب باید توی فریزر بخوابی! کاش می شد که "فِدات" شم...

نوشته شده در دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392ساعت 01:27 ق.ظ توسط زهرا... نظرات (1)

بعد از دو روز متوالی شرکت در مراسم عروسی و متعلقاتش، و دچار شدن به یک سرسام خفیف، تصمیم گرفتیم  روز جمعه مان را  دربست توی خانه بمانیم و به معنای واقعی کلمه استراحت کنیم.من که نذر کردم صبحش تا ساعت 12 بخوابم! 

و امــــــــــــــــــــــــــــا...... 

از عروسی که برگشتیم خانه، صدای نکره ی دی جی یکی از همسایه های محترم هنوز می آمد.ساعت 6 که از خانه رفتیم بیرون تازه شروع کرده بودند و حالا ساعت نزدیک 12 بود. 

مسواکمان را زدیم و سعی کردیم بخوابیم.ولی مگر می شد؟ تازه می فهمیدم حال بچه هایی که مادرشان می خواهد وسط مجلس عروسی یا یک مهمانی شلوغ، به زور بخواباندشان.هر چقدر هم گیج خواب باشی، خیلی چیزها باعث چربیدن هوشیاری بر احساس خواب می شود. 

مثلن شنیدن یک ترانه نوستالژیک متعلق به دهه 60 که اولین بار توی عروسی عمویت شنیده باشی! 

یا پیدا کردن ارتباط بین پخش پشت سر هم این ترانه ها:

1- برا دختر شما خواستگارهایی اومده از عمو حسن عزیز

2- رفتی نموندی بی وفا از برادران محترم کامران و هومن همراه با کل کشیدن جمعیت! 

3- تولدت مبارک ،بدون کِل و پیگیری باز کردن کادو و این جور مسایل از طرف حضار.با شنیدن این ترانه، روزبه گفت مامان بریم به همسایه مون کادو بدیم زشته!گفتم مامان جان، ما که دعوت نداریم.میگه اشکال نداره صداش میاد.کلی طول کشید که بچه را متقاعد کردیم کادو لازم نیست نصفه شبی!

4- یک خواهر خواننده ای که اسمش یادم نیست،ترانه ای که از آن هم چیزی یادم نمی آید، شعر درام و سوزناکی در وصف بی وفایی و تنها ماندن می خواند که خیلی دلم می خواست بدانم مهمان ها چطور با این آهنگ می رقصند و دست و جیغ و هورا می کشند.  

حدود ساعت 1، صدای موزیک بطور ناگهانی قطع شد و تا آمدم  شکر و سپاس پروردگار را به جا بیاورم، صدای جیغ دسته جمعی عده ای از مهمان ها بلند شد.کانهو دسته جمعی گودزیلا دیده باشند. 

بعد یک آقایی که گویا شدیداً مقدار معتنابهی زهرماری مصرف کرده بودند با صدای کشدار خاص این افراد به طور مداوم و لاینقطع ، عضوی از بدنشان را با بخش گوش و حلق و بینی تک تک حضار ، مرتبط می ساختند! و مهمان ها هم با همان صدای کشدار خاص همان افراد، یکی یکی می گفتند خـــــــــــــــــــــــــفه شووو!  هیچ کدامشان سعی نمی کرد فحش تازه ای بدهد....البته چرا، یکی شان گفت کثافت. 

بعد صدای کشیده شد صندلی ها روی زمین آمد و هیاهوی عده ای از مهمان ها توی راهرو که احتمالن داشتند با فضاحت می رفتند. 

دیگر خواب از سرم پریده بود. 

بلند شدم  آب بخورم. لازم نبود برق را روشن کنم.چراغ آشپزخانه ی بیشتر همسایه ها روشن بود و نورش از پنجره ی پاسیو می آمد توی آشپزخانه ما.اینجا بود که صدای تازه ای شنیدم.صدای باز و بسته شدن مکرر پنجره های پاسیو و درهای ورودی آپارتمان ها. 

از شانس بد این بنده خداها آن شب تمام  پارکینگ ها پر بود و همه ی همسایه ها خانه بودند  و احتمالن تصمیم داشتند تعطیلات خوشی را سپری کنند! 

این بساط تعارف عضو کذایی به مهمان ها تا ساعت 2 و نیم شب ادامه داشت و هیچ کس هم حاضر نمی شد از خودگذشتگی به خرج دهد، دهن مبارک را متبرک کند تا قائله ختم شود!

نمی دانم فضولات( جمع جدید فضول) ساختمان چطور دندان روی جگر می فشردند و وارد صحنه نمی شدند.ساختمان ما پادگان است آخر...... 

علاوه بر مدیر ساختمان، تعداد زیادی از همسایگان همیشه در صحنه،دچار احساس وظیفه و نیاز مزمن برای خدمت به خلق الله  هستند و برای پیش پا افتاده ترین مسئله از خودشان بیانیه و قانون و تبصره ول می کنند و می چسبانند روی برد. 

خلاصه تا ساعت 3 که من بیدار بودم ، خدا را سپاس می گفتم که پسرم زود خوابش برده و معنی واژه ی جدیدی که می شنود را نمی پرسد از من!مثل من که یک بار از پدرم پرسیدم د.ع.ی.و.س(از قصد دیکته اش را اشتباه نوشتم) یعنی چه؟!! البته یادم نیست چه جوابی داد بهم.احتمالن گفته باشد آدم بد و بی ادب!و من هنوز نمی دانم معنی اش چیست و دقیقا در چه مواردی باید استعمال شود. 

بالا خره صبح شد..... 

و خداوند چقدر درست می گوید که " ما انسان را فراموشکار خلق کردیم". 

زندگی روال عادی خودش را دارد. 

 

 

پ.ن: خیلی وقت بود که می خواستم پست تازه ای بگذارم.راجع به اتفاقات مهم تر و جالب تر از این.اما نوشتنم نمی آمد.الان یهویی آمد!

نوشته شده در شنبه 30 دی‌ماه سال 1391ساعت 08:05 ق.ظ توسط زهرا... نظرات (4)

باران ملسی می بارد. 

آدم را حالی به حالی می کند!  

شمعدانی هایم جان می گیرند دوباره. 

پرده اتاق را می کشم.خودم را از تماشای این منظره بدیع محروم می کنم....چون در غیر این صورت همسایه ی رو به رویی می تواند به راحتی تا بیخ خانه ام را به تماشا بنشیند! 

صدای باران تند تر می شود. 

روزبه می گوید: مامانی؟ 

و  از چشمانش پیداست که می خواهد دوباره قطار سوالش را روشن کند و هزار تا چرا، پشت سر هم راه بیندازد برای من. 

می گویم :جانم؟ 

می گوید: اگه یه بارون داغ بیاد...اندازه ی چایی ساز...بخوره تو سر کچل ها که هیچی مو ندارند، چی میشه؟!!!! 

می مانم که واقعا چه می شود؟!!!مستأصل می شوم از پاسخ به این سوال. 

مانده ام که این سوال ها چطور در ذهن کوچکش جا می شود؟شکل می گیرد؟!!مانده ام واقعن. 

به قول دوستمان" اصن یه وضی !!" 

 

 

پ.ن: روزبه در جلسات بحث و گفتگوی پیشین، تمام سوال هایش راجع به پروسه بارش باران و چگونگی تبخیر آب دریاها و این ها را پرسیده بود.فقط همین یک مورد برایش نامفهوم بوده بچه ام!

نوشته شده در سه‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1391ساعت 03:06 ب.ظ توسط زهرا... نظرات (2)

  1    2    3    4    5    ...    25  >>

Design By : Pichak